دنیایمـ پر از رنگـ می شود


by : x-themes

بهـ نامـ او

بالاخرهـ تمامـ شد

وقتی آمدمـ

حسی غریبـ میهمانـ دلمـ گشتـ

همهـ چیز بیگانهـ بود

از در و دیوارها گرفتهـ

تا آدمـ های آشنایی کهـ همه غریبهـ می نمودند

احساسـ اسارتـ داشتمـ

در بالاترینـ نقطهـ ساختمانـ بی هیچـ راهـ بازگشتی

ترانهـ ای در گوشمـ گذاشتمـ

ریتمـ غمناکـ و گریهـ داری نداشتـ؛ ابدا"

اما نمیدانمـ چرا اشکـ هایمـ جاری شدند

شاید اینـ قسمتشـ مرا از حالـ و هوای شاد ترانهـ بیرونـ کشید:

"خودتـ کهـ میدونی عاشقـ چشماتمـ"

چشمـ هایتـ؟! خوبـ میدانی

کهـ اینـ چشمها، چهـ بهـ روزگارمـ می آورد

و خوبـ تر میدانی اینـ چهلـ روز

چقدر دلمـ برای اینـ سیاهـ شبـ گونهـ ی چشمانتـ تنگـ شد

چهـ کسی جز تو حالمـ را می داند؟!

گویا فریاد سکوتـ دلمـ بهـ گوشـ اینـ مردمانی

کهـ از کنار منـ میگذرند و بهـ حالمـ میخندند، نمی رسد

خدایا! پسـ مسافر منـ کی می آید؟!

بالاخرهـ آمدی!

خودتـ بگو از کجای اینـ قصهـ دراز بگویمـ؟!

در حیرتـ ماندهـ بودمـ

چرا دروغـ؟!

منی کهـ چهلـ روز در حسرتـ نگاهتـ دستـ و پا می زدمـ

چهـ بهـ غرقـ شدنـ در رویای توفانی نگاهتـ؟

در دلـ دعا کردمـ نگاهتـ را از منـ نگیری

فقط چند لحظهـ بیشتر...

منـ کهـ از کاویدنـ نگاهتـ سیر نمی شومـ

اما زود نرو...

نگاهتـ را بهـ نگاهمـ بدهـ!

وقتی کهـ در همهمهـ ی جمعیتـ گمـ شدی

همهـ جا می دیدمتـ

نهـ اینـ کهـ حواسمـ بهـ تو نباشد؛ نه!

اما دوستـ دارمـ اگر کنارتـ هستمـ

تنها باشیمـ

چونـ دشوار استـ کنار تو بودنـ و تو را نداشتنـ

از دور دیدنتـ بغضـ می آورد

و کنارتـ بودنـ و تو را نداشتنـ، حسرتـ

گاهی بغضـ بهـ حسرتی تلخـ می ارزد

بغضـ می شکند و تمامـ میشود

اما حسرتـ...

نهـ! هیچـ گاهـ نمیخواهمـ حسرتـ نداشتنتـ را بخورمـ

کمـ بیایمـ اما پر از وجودتـ شومـ بهتر استـ

خوبـ استـ کهـ هستی

اما منـ هنوز همـ باورمـ نمی شود!

نمی دانی حتی از پشتـ شیشهـ ها،

چقدر از دیدنتـ احساسـ آرامشـ میکردمـ

نمی گویی با اینـ لباستـ هایتـ

دلـ و ایمانمـ را بهـ یکبارهـ می بری؟!

چهـ بگویمـ از حالمـ؟! حالا کهـ هستی

دنیایمـ پر از رنگـ می شود




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§